مدرسه ها وا شده،هلهله برپاشده...
اولین روزهای مدرسه خصوصا اولین روز مدرسه کلاس اول قطعا یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگی هر شخص است و تا سالهای سال بوی اولین روز مدرسه و مهر و یاد و خاطره آن برامون تازگی دارد.
انگار همین دیروز بود که من باید به کلاس اول می رفتم ،بابا و مامان به مکه (حج تمتع )رفته بودند و من را به خواهر بزرگم سپرده بودند و من برعکس بچه های دیگه که با گریه وزاری وارد مدرسه می شدند و دست مامانشون را ول نمی کردند از بس ذوق داشتم خودم به تنهایی وارد مدرسه شدم و خیلی خوشحال بودم .آنروز چقدر خواهرم از دست من حرص خورده بود تا من را بین آنهمه بچه با لباس یکرنگ پیدا کرده بود ومن با شادی می گفتم خیالت راحت ،برو خونه !...وحال من مادری هستم که باید اول مهر دو فرزندم را به مدرسه ببرم ولی اینبار دلشوره دارم وامیرمحمد وآیدا که وارد مدرسه می شوندبا خوشحالی می گویند مامان خداحافظ و من نمی دانم باید خیالم راحت باشد یا نه.
آیدا به کلاس پنجم مدرسه طلوع فجر می رود که به علت سیستم سه سه مدرسه اش را جابجا کردیم و پسرم امیرمحمد به پیش دبستانی مهدوی .مدرسه هردو به اداره من نزدیک است و از ساعت 7/30تا 13باز است ومن امسال خودم را 3/4وقت کردم و ساعت یک تعطیل می کنم و از این بابت خیلی خوشحالم .روز اول مهر برای هر دو تازگی داشت و من باید همراهشان می رفتم اول با آیدا به مدرسه امیرمحمد رفتیم و اولین نفری بودیم که وارد شدیم ،کم کم بچه ها آمدند و همه در حیاط صف بستند معلم پسرم خانم عسکری بود که بچه ها را تحویل گرفت و به کلاس برد و دسته گلی که امیر محمد روز اول به آب داداین بود که موقع عکس گرفتن به گلهای باغچه دست زده و به چشمش زده بود و به شدت چشمهایش می سوخت که مجبور شدیم چندین بار با آب بشوییم .ساعت 8 از امیرمحمد خداحافظی کردم و دخترم آیدا را به مدرسه رساندم و با دوستاش عکس یادگاری گرفتم ،معلم امسال آیدا خانم صدیقیان که تعریفش را خیلی شنیدم متا سفانه مایل به گرفتن عکس نبود من از آیدا خداحافظی کردم و هر دو را اول به خدا و بعد به معلمشان سپردم و به سمت اداره راه افتادم .
در راه فکر می کردم که گاهی آدم دلش می خواهد به دوران کودکی برگردد و من رسما رفتم پیش دبستانی و البته پایه پنجم دبستان و چقدر بوی مهر و مهربانی در تمام وجود شکوفه های زندگیم پیچیده و من خوشحالم و دلم می خواهد با تمام وجود این روزها را حس کنم و می دانم روزی میرسد که دلم هوای این دوران را می کند و برایش بسیار دلتنگ می شوم یاد جمله ای می افتم :
لحظه لحظه زندگی را سپری می کنیم تا به خوشبختی برسیم ،
غافل از اینکه خوشبختی در همان لحظه ای بود که سپری شد
بچه ها از زیر قران رد شدند و سال جدید را با نام و یاد خدای مهربون شروع کردند:



آیدا و امیرمحمد در سالن مدرسه:

بچه ها صف بستند و معلمها سعی می کنند مرتبشون کنند:

اینجا که اومدم عکس بگیرم متوجه شدم امیرمحمد چشمهایش را می مالد:


شدت سوزش چشمهاش زیاد شده بود و من خیلی نگران شدم و از صف بیرونش آوردم و چندین بار چشمهایش را شستم تا بهتر شد .خلاصه اینکه اولین روز یک جوش حسابی زدم.

والدین همیشه نگران که حاضر نبودند بچه ها را تنها بگذارند و هر چه مدیر مدرسه تذکر می داد فایده نداشت:


آیدا که به محض ورود دختر خاله مهسا را پیدا کرد و باهاش عکس گرفت:

از راست به چپ هیوا-آیدا-زهرا:

آیدا و الهه:



مدرسه ها وا شده،هلهله برپاشده... 
